حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

عسل مامان

به به چه غذایی!!!

من الان فرنی، حریره، سوپ ساده و سوپ عدس، پوره سیب زمینی و هویج می خورم. مزه ی کدوحلوایی رو هم توی سوپ دوست ندارم سوپ بخورم یا دوربین؟؟؟؟؟   همون سوپ رو می خورم    وای چه خوشمزه ست   اینم دسر:شست پای عروسک!!!!   حالا اینجوری بخورم ببینم مزه اش چه جوری میشه؟     مزه ی سوپ سوار بر الگانس میده ...
16 فروردين 1393

بای بای

من دیگه بزرگ شدم و شیطون بلا ... و دیگه نمی تونم بیشتر از 2 دقیقه روی تاب بشینم پس مامان و بابا تصمیم گرفتن که تابم رو جمع کنن و این آخرین باریه که من روی این تاب خوشگلم تاب تاب عباسی و مهندسی و اینا می کنم شش ماه باهاتون بازی کردم و بزرگ شدم . دوستون داشتم یه عالمه بای بای تاب تاب عباسی و بای بای تشک بازی   ...
16 فروردين 1393

دندونی

بالاخره دندون های کوچولوی من بیرون اومدند ...   حانیه داره یه دندون قند میخوره از قندون فرشته ای مهربو ن آورده براش یه دندون آش بخوری نوش جون آش دندون حانیه جون   ...
16 فروردين 1393

هفت ماااااااااه

هفتمین ماه هم تموم شد و بااااااااز تولد بازی ... مرغ و خروس و اردک                     هفت ماهگیم مبارک   به به کیک به رنگ مورد علاقه من   هفت؟ هفت چی؟ یعنی باید برم مدرسه؟   پس بزار جی جی هام رو بپوشم   شب شده دیگه!!! باشه بعدا، یه هفت سال دیگه میرم    پس تولد تولد تولدم مبارک   ...
16 فروردين 1393

استارت

من دیگه میتونم چند لحظه به حالت چهار دست و پا در بیام و یکمی روی زمین خزیدن نمایم ولی فعلا زود خسته میشم ... یااااااااااااااااا علییییییییییییییییی!!!   استراحت کنم   صدا چی بود؟؟؟   بزار برم ببینم   چیزی نبود جز خبر شروع راه افتادن و شیطونی کردن من!!! ...
16 فروردين 1393

خونه

بابا داود یکشنبه شب از کوهنوردی برگشت. فرداش که 28 مرداد بود از سرکار اومد خونه مامانی. مامان که خیلی خوشحال بود.   من هم دوباره مشغول شناسایی بابام شدم. از نچ نچ هاش شناختمش. مامان وسایلمون رو جمع کردش. خاله فاطمه که من رو خیلی دوست داره از رفتنم ناراحت بود. انقدر ناراحت که رفت توی اتاقش و خودش رو زد به خواب که رفتنم رو نبینه. خلاصه که من و مامان و بابا و مامانی با بابایی و ماشینش راه افتادیم به سمت خونه. من که توی راه خواب بودم. آخه خواب توی ماشین خیلی کیف میده.  رسیدیم. همه اومده بودند استقبال من. فقط عمو اسماعیل اینا مهمونی بودند و من باز عموم رو ندیدم. من که داغ کرده بودم جیغ و دادم رفت هوا. مامان تند تند لباس...
11 اسفند 1392

از اینور از اونور

  ... 1- سیب خوردن ... اونم روی میز خونه بابابزرگ ... بسیار بسیار بسیار خییییییییییییییییلی کیف میده     2- چرخ ماشین در حال حرکت را با یک انگشت متوقف می نماییم(سفارشات پذیرفته می شود )   3- بعد یه عالمه شیطنت هم بییییییهوش  ...
6 اسفند 1392

جیمبوووو

بعد از کشف موش موشک شدن کار دیگه ای رو کشف کردم که این کشف، جیمبووو شدنه جیمبوووووووووووو                           اووووووووو اوووووووووووووووووووووووو جیمبوووووووووووووووووووووووووووووو                                                  اووووووووووووو  اووووووووو...
6 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد